|
|
|
|
|
بهتر است آدم تو چند نبرد به خاطر رویاهاش ببازد ،
تا اینکه شکست بخورد بدون اینکه بداند به خاطر چه میجنگد !!! "عشق به یه ماده مخدر میماند . درآغاز احساس سرخوشی و تسلیم مطلق به ادم دست میده روز بعد،بیشتر میخواهی .هنوز معتاد نیستی اما از اون احساس خوشت میاد فکرمیکنی میتونی دراختیار خودت داشته باشیش. چنددقیقه به معشوق می اندیشیوبعد سه ساعت فراموشش میکنی اما کم کم به اون شخص عادت میکنی وکاملا به او وابسته میشی. حالادیگه سه ساعت بهش فکر میکنی و دودقیقه فراموشش میکنی . اگر در دسترست نباشه همون احساسی رو داری که معتادهای خمار دارن. در این لحظه همون طور که معتادهادست به دزدی میزنندو برای به دست آوردن اون چیزی که میخوان تن به خفت میدن ، تو هم حاضری به خاطر عشق دست به هر کاری بزنی "(مثال وحشتناکیه ) اما حقیقته .وحشتناک به نظر میاد اما بدونید که عشق راستین فراتر از همه چیز است و مرگ بهتر از عشق نورزیدن . انتظار این نخستین درسیه که درباره عشق آموختم . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 7 مهر1385ساعت 11:43 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
از همتون یه دنیا ممنون .خسته ام
خیلی زیاد از دنیا از دروغها و دروغگوها از ریا و دغلکاریها به کی پناه ببرم خدایا جز تو کسی رو ندارم خیلی غصه دارم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1 مهر1385ساعت 10:0 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید دیگه نیومدم
اگه نیومدم که همین حالا خدا حافظ اگر هم اومدم که خوب دوباره سلام میکنم پس خداحافظ آدمها به هم گل میدن چون معنای حقیقیه عشق در گلها نهفته است و اون اینه که ، کسی که سعی میکنه صاحب گلی بشه پژمردن زیباییش رو هم می بینه ،اما اگه به همین بسنده کنه که گلی را در دشتی بنگره همواره با او میمونه چون اون گل با شامگاه با غروب با بوی زمین خیس با ابرهای افق آمیخته است
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
يک قهر کودکانه...
خورشيد را به خانه بياور براي من از هاي و هوي صلح بزرگان دلم گرفت |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 15 شهریور1385ساعت 0:14 قبل از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
تولدم مبارک
روز تولدم بود چشمم به کوچه خشکید یادت نبود عزیزم دل من اینو فهمید از آسمون گذشتم تا تو پرنده باشی هستیمو باختم تا توعمری برنده باشی خورشید خنده هامو دادم به رنگ چشمات منم تو شب شکستم تا نور بگیره چشمات تا بال و پر گرفتی رفتی از آشیونه نگاه من هنوزم تو خط آسمونه روز تولدم بود چشمم به کوچه خشکید یادت نبود عزیزم دل من اینو فهمید سلام به همه ی آسمانیهای عزیز مخصوصا به اونهایی که مثل چشمه پاک و زلالن !!!! مثل چشمه پاک و مثل آیینه بی ریا و قول دادن و قراره تا همیشه همینطور بمونن 0 امروز برای من یه روز خاص نیست چون باز هم تنهام اما میتونه یه روزقشنگ باشه .وقتی عزیز ترینم به یادم باشه و حتی با یه ""تولدت مبارک گلم ""(چه برسه با یه هدیه فوق العاده غافلگیرم کنه )منو خوشحال کنه دنیا برام بهشت میشه یه فردوس برین که با هزار تا دنیای پر زرق و برق عوضش نمیکنم باغ بهشت و سایه طوبی قصر حور/ با خاک کوی دوست برابر نمیکنم .وقتی دوستام به یادم باشن یعنی روز قشنگیه خودم که یادم نیست اما میگن چند سال پیش تو یه همچین تاریخی یه کوچولوی بامزه (که ظاهرا از الانش قشنگتر بوده !!! )به دنیا اومده
من تو یه همچین تاریخی به دنیا اومدم که وقتی با تلفن به خونه این خبررودادن داداش بزرگم قیافشو این شکلی کرده خوبه نه ؟با به دنیا اومدنم فکر کنم داداشم تنها کسی بوده که خیلی شاکی شده اخه میدونید اون یه داداش کوچولو میخواسته نه یه آبجی کوچولوی شیطون و گریه کن. مدتها شبها از گریه های من خواب نداشتن آخه تقصیر من چی بوده گشنه میشدم خوب !!! از اون روزهای شیرین بگذریم که یه دنیا بوده و یه مریم کوچولوی بامزه ولی فوق العاده شیطون که بسکه من و این دست اون دست کردن و قربون صدقم رفته بودن!!!حالم بد شده بود.یادمه یه کم بزرگتر که شده بودم بسکه همین داداش شاکیه من بوسم میکرد همیشه از دستش فراری بودم و با هر بوسش کلی گریم به راه بود .(اینم از داداش شاکیه من ) تا همین پارسال از اینکه به دنیا اومدم و تو این قفس اسیر شدم ناراحت و دلخور بودم.همیشه به مامانم میگفتم آخه چی میشد منو به این دنیا نمی آوردیدهیچ اتفاقی نمیافتاداما یک یه سالی هست میبینم که نه زندگی روزهای قشنگ هم میتونه داشته باشه . اما هنوز هم میگم خدایا پس کی تمام میشود این شکنجه پایان ناپذیر هستی.این زندانی که زندگی نام نهادنش و هر روز به امید سرابی دیگر به جلو میکشاندمان پس کی روی مینمایی "وقتی حیات را بدرود گویم /ودرمیان خاک قرارگیرم/دیگرهمه مشکلات پایان خواهد یافت /دیگر آسوده خواهم بود..." یه نظریه دیگه هم داشتم راستش اینه که من تا یه مدتی دوست داشتم پسرباشم اما حالا دیگه نه یعنی سالهاست که دیگه این عقیده رو ندارم هرچند هر چی زجر و بدبختی و سختیه واسه زنهاست (منظورم جنسیته مونثه !!!) اما وجودم رو که با ارزشترین هدیه خداست با تمام وجود دوست دارم آزادم به کالبدم مغرورم چون تجلی خداوند درجهان مرئی است امروز بهترین روز تولد تمام سالهای زندگیم بود |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 11:50 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
هر دو عاشق هم بودند .... هر دو به هم عشق میورزیدند اما هیچ یک را یارای اعتراف آن به دیگری نبود چه دشمن خو به هم مینگریستند و بر آن بودند از عشق درگذرند *** عاقبت از هم جدا شدند و تنها گاه در رویا در اشتیاق هم بودند دیر زمانی بود مرده بودند و خود این را نمیدانستند |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 14 شهریور1385ساعت 3:38 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
هر قبایی به تن لاله رخان زیبا نیست حسن پیراهنی از شرم و حیا میخواهد
تقدیم به دوستای خوبم که تا حالا هم خیلی کمکم کردن |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385ساعت 3:2 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
زندگی همین است .
اشتباه . هرگز از اشتباه نترس میلیونها سال سلولها دقیقا به یک شیوه تولید مثل میکردند تا اینکه یکی از آنها اشتباه کردوبه همین دلیل چیزی توانست آن تکرار بی پایان را تغییر دهد .همین اشتباه جهان را به راه انداخت . هرگز از اشتباه نترس . شاید فکر کنی "اما آدم و حوا از بهشت به خاطر یه اشتباه اخراج شدند "...اما بدون که یه روز برمیگردند و این بارمعجزه آسمانها و زمین رو میشناسند.خداوند وقتی توجه آنها را به درخت نیک و بد جلب کرد میدانست چه میکند.تا حالا فکر کردی اگه نمیخواست آنها از آن بخورند ،هیچ نمیگفت (پس چرا گفت؟) تا جهان را به حرکت دربیاورد. هرگز از اشتباه نترس . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 10 شهریور1385ساعت 4:49 قبل از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
از نظرت در موردشعرپسربرتر از دختر آمد پدید ممنون اما
اینا شعرن .من خودم از این تبعیضاتت متنفرم همش در حد شوخیه به قول یه نفر میخواستم دور هم باشیم و ...
برابری همه با هم برابرند اما بچه ها واجبترند همه با هم برابرند اما خانم ها مقدمترند همه با هم برابرند اما ثروتمندان محترمترند همه با هم برابرند اما سفیدها برترند هیچ تبعیضی در کار نیست همه باهم برابرند اما بعضی ها برابر ترند |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 9 شهریور1385ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط مریم
|
|
||
|
|
|
|
|
پسر برتر از دختر آمد پدید پسر جمله را گفت و... چیزی ندید نگو دخترک با یکی دسته بیل سر آن پسر را شکسته جمیل بگفتا جوابت نباشد جز این نگویی دگر جمله ای اینچنین !!! ورگرنه سر و کار تو با من است که دختر جماعت به این دشمن است پسر اندکی هوشیاری بیافت سرش چون انار رسیده شکافت پسر گفتش :"ای دختر محترم که گفته که من از شما بهترم؟ که دختر جماعت به کل برتر است ز جن تا پری از همه سرتر است پسر سخت بیجا کند ،مرگ بید که برتر ز دختر بیاید پدید!" پس آن ضربه خیلی نشد نابجا که یک مغز معیوب شد جابجا
******* |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط مریم
|
|
||